تبليغاتX
سکوتی به بلندای فریاد!


سکوتی به بلندای فریاد!

می دونم قرار بود دیگه اینجارو نآپم اما مجبور شدم.

چون وبلاگ دیگه ای دست و پا نکردم هنوز!

همین الان داشتم نت رو سرف (surf) می کردم که این مطلبو دیدم!

از یه بچه 4 ساله می پرسن معنی عشق چیه؟

و اون می گه:

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.

خیلی عجیب بود واسم!


جوابای بقیه بچه هام تو ادامه مطلبه!


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت1:26 AMتوسط در انتظار مرگ | |

 از همه دوستانی که میومدن اینجا، چه با سر و صدا چه ساکت و آروم و یواشکی که من نفهمم! معذرت می خوام!

شایدم باید تبریک بگم...

نمی دونم!

فقط اومدم اینو بگم که این دفعه آخریه که اینجا آپ می شه!

چراشم با اینکه به خودم مربوطه اما می گم!

اولا که اینجا دیگه مجازی نبود، داشت واقعی می شد کم کم! (خودش که نه! خوانندگانش!!)

ثانیا که دارم فصل جدیدی از زندگیم رو شروع می کنم! و این کار ملزم به اعمال برخی تغییرات در خودم و زندگیمه که این صفحه مفتکی رو هم شامل می شه!

گمونم تا همینجا کافیه دیگه دست و پنجولمو به زحمت نمی اندازم!


خداحافظ دوستان!

برام دعا کنین چون واقعا محتاجشم!

پ.ن: اولین باری بود که بدون برنامه قبلی آپ کردم! و حتی وسطای نوشته متوجه شدم دارم آپ می کنم! عجیب نیس؟!
این اتفاقات عجیب اخیر خبر از یک واقعه غریب می ده! نمی دانم چه!

+نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت8:14 PMتوسط در انتظار مرگ | |

به قول شریعتی: " خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند ممکن است در خودش بوجود آید."
ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت6:10 PMتوسط در انتظار مرگ | |

قرن ما شاعر اگر داشت٬ که "کبوتر با کبوتر٬ باز با باز" نبود شعار پرواز!

+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت11:41 PMتوسط در انتظار مرگ | |

عمیقا دلم واسه کسی تنگ شده که تو تموم عمرم ۲بار بیشتر  (و البته هر بار فقط ۱روز)  پیشش نبودم!

وقتی عکسامونو نگاه می کنم احساس میکنم از بچگی باهاش بزرگ شدم (یه حس  شعف٬ افسوس و امید بهم دست میده)!

بدتر از همه اینه که بعضی وقتا که باهاش حرف می زنم ناخودآگاه گریه اش می گیره و من در حالتی آمیخته از بهت و رنج و شعف اشک تو چشام جمع می شه اما...

خیلی غیر منتظره یهو پرید تو زندگیم و الان بخش  عظیمی از ذهنم و قلبم شده!! عجیب نیس؟!

منی که چند سال طول می کشه تا به کسی وابسته شم الان در عرض چند ساعت به قدری وابسته اش شدم که همش می خوام بازم ببینمش!

 

چیز نوشت:طبق معمول بعد نوشتن می خواستم پاکش کنم اما... تصمیم گرفتم هر غلطی دلم میخواد بکنم و هر مزخرفی دلم خواست بنویسم٬ به کسی چه مربوطه! خوب اگه مزخرفه مجبور که نیستی بخونیش!! 

خصوصی: و تو ای موجود بی ملاحظه که هی می خوای بهت فکر کنم ٬ کور خوندی! منم دیگه مثه خودت و شاید حتی بیشتر از خودت خودخواه هستم! و برام اصلا مهم نیس اگه الان بهم زنگ بزنی بگی تو بیمارستان منتظر منی می خوای وصیت کنی بعد بری!
(این جمله آخر کمی اغراق آمیز بود!)

+نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت10:59 PMتوسط در انتظار مرگ | |

لعنت به این مخابرات! اون از اس.ام.اس هاش اینم از فیلتر کردناش!

همین روزهاست که Google هم فیلتر شه!

+نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت3:17 PMتوسط در انتظار مرگ | |

+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت11:57 PMتوسط در انتظار مرگ | |

مدتهاست که:
شدیدا از وابستگی به یه رابطه ی مجازی رنج می برم!!!

+نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت2:1 AMتوسط در انتظار مرگ | |

درست همون موقع که احساس میکنی زندگی تو چنگته و تو رئیسی٬ زندگی یه چک اساسی به صورتت می زنه که: هی! کجا با این عجله؟!

و اونقدر غیر منتظره هست که تا چند روز گیج می زنی!

بعد یهو تموم آدمای دور و برت تبدیل میشن به یک شخص واحد! با یک عقیده واحد!
اونوقته که دیگه کسی نیس که بهش پناه ببری!

کم کم که داری با قضیه کنار میای و به حرفای بقیه یا همون شخص واحد(!) منطقی تر فکر میکنی٬ میبینی یه راه بیشتر نداری: باید حرفشون رو قبول کنی!

تصمیم می گیری یه شب خیلی آروم تموم آرزوهاتو  دفن کنی٬ جوری که هیشکی نفهمه آخه هیچ توضیحی واسه کارت نداری!
آره ...این بهترین کاره! باید خودتم باهاشون دفن کنی٬ تموم عقایدت رو باید دفن کنی. عقایدی که سالها ازشون دفاع کردی...
و شاید حتی غرورتو!
خیلی سخته اونقدر که تورو نابودت میکنه... و تولدی دوباره

اینبار دیگه نمیخوای مثل قبل با زندگی مبارزه کنی٬ میخوای باهاش رفیق شی!
به این نتیجه رسیدی که انرژیت رو  برای مبارزه هدر نکنی...
فقط زندگی کنی!

نمی ارزه بخوای زندگیتو  خراب کنی واسه این که بهت مارک روشنفکری بزنن!!!

خلاصه بعد از این همه اتفاق غیر منتظره میرسی به این جمله تکراری: زندگی رو سخت نگیر!

+نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت1:35 PMتوسط در انتظار مرگ | |

خدا جون!

 امروز ۱۶ روزه که از سال نو گذشته٬

پس کی میخوای عیدی منو بدی؟!


نمیدونم چرا تا پامو میذارم اینجا (نت)
     تموم غم و غصه هام یهو هجوم میارن طرفم!

اینجا یاد آور خاطره های خوشیه که همیشه عذابم میده!
     خاطرات خوبی که حالا داره نابودم میکنه!
          و باید فراموش کنم....


این روزها تحمل ۱ ساعت حضور هر انسانی در کنارم بیش از ۷۲ ساعت کار در معدن مرا خسته میکند!


عجیبه!
با وجود این همه دلیل و مدرک هنوزم فکر میکنم دیوونه نشدم!

چند ساله فکر میکنم یکی دیگه (که حتی حدسم نمیتونم بزنم کیه!) میخواد منو دیوونه نشون بده حداقل به خودم ثابت کنه دیوونه شدم و همه ی این بازیا زیر سر اونه! اما مگه ممکنه آدمی پیدا بشه که  چند سال از عمرشو صرف همچین کاری بکنه!!!

 

پس بی هیچ تردیدی٬

این منِ دوم من است !

.

.

.

حالا که فکر میکنم آنقدر ها هم بد نیست٬ حداقل حوصلم سر نمیره!

البته با شناختی که از خودم دارم هرگز تسلیم چنین چیزهایی نخواهم شد!

+نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت1:47 AMتوسط در انتظار مرگ | |

مرده شورتو ببرن با این اومدنت!

خروس بی محل!

+نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت10:54 AMتوسط در انتظار مرگ | |

گریه کنم یا نکنم

حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو

دل بکنم یا نکنم

با این سوال بی جواب

پناه به آینه میبرم

خیره به تصویر خودم

میپرسم از کی بگذرم

یه سوی این قصه تویی

یه سوی این قصه منم

بسته بهم وجود ما

تو بشکنی من میشکنم

گریه کنم یا نکنم

حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو

دل بکنم یا نکنم

نه از تو میشه دلبرید

نه با تو میشه دلسپرد

نه عاشق تو میشه موند

نه فارغ از تو میشه بود

هجوم بن بست رو ببین

هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست

من از تو میپرسم بگو

بن بست این عشقو ببین

هم پشت سر هم رو به رو

راه سفر با تو کجاست

من از تو میپرسم بگو

گریه کنم یا نکنم

حرف بزنم یا نزنم

من از هوای عشق تو

دل بکنم یا نکنم

تو بال بسته منی

من ترس پرواز توام

برای آزادی عشق

از این قفس من چه کنم

 گوگوش- گریه کنم یا نکنم...

+نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت9:28 PMتوسط در انتظار مرگ | |

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف
میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که
همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها
پاسخ می داد.ا

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
 

 


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به
دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم
بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در
خانه نبود که دلداریم بدهد .ا

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می
رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک
چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .ا

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .ا

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا
 


انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون
کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که
باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا
 


روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را
برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که
عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها
را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل
میشوند ؟
 


فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به
خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من
حس کردم که حالم بهتر شد .ا

 



وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد
. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی
به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در
لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که
در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش
را صرف یک پسر بچه میکرد
<><><><><><><><><><><>

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان
در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را
برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم
تا حالا انگشتت خوب شده .ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم
و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر
بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

<><><><><><><><><><><><><
 


سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا


گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت4:44 PMتوسط در انتظار مرگ | |