|
می دونم قرار بود دیگه اینجارو نآپم اما مجبور شدم. چون وبلاگ دیگه ای دست و پا نکردم هنوز! همین الان داشتم نت رو سرف (surf) می کردم که این مطلبو دیدم! از یه بچه 4 ساله می پرسن معنی عشق چیه؟ و اون می گه: می
دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی
خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. خیلی عجیب بود واسم! جوابای بقیه بچه هام تو ادامه مطلبه!
از همه دوستانی که میومدن اینجا، چه با سر و صدا چه ساکت و آروم و یواشکی که من نفهمم! معذرت می خوام! شایدم باید تبریک بگم... نمی دونم! فقط اومدم اینو بگم که این دفعه آخریه که اینجا آپ می شه! چراشم با اینکه به خودم مربوطه اما می گم! اولا که اینجا دیگه مجازی نبود، داشت واقعی می شد کم کم! (خودش که نه! خوانندگانش!!) ثانیا که دارم فصل جدیدی از زندگیم رو شروع می کنم! و این کار ملزم به اعمال برخی تغییرات در خودم و زندگیمه که این صفحه مفتکی رو هم شامل می شه! گمونم تا همینجا کافیه دیگه دست و پنجولمو به زحمت نمی اندازم! خداحافظ دوستان! برام دعا کنین چون واقعا محتاجشم! پ.ن: اولین باری بود که بدون برنامه قبلی آپ کردم! و حتی وسطای نوشته متوجه شدم دارم آپ می کنم! عجیب نیس؟!
به قول شریعتی: " خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند ممکن است در خودش بوجود آید."
قرن ما شاعر اگر داشت٬ که "کبوتر با کبوتر٬ باز با باز" نبود شعار پرواز!
عمیقا دلم واسه کسی تنگ شده که تو تموم عمرم ۲بار بیشتر (و البته هر بار فقط ۱روز) پیشش نبودم! وقتی عکسامونو نگاه می کنم احساس میکنم از بچگی باهاش بزرگ شدم (یه حس شعف٬ افسوس و امید بهم دست میده)! بدتر از همه اینه که بعضی وقتا که باهاش حرف می زنم ناخودآگاه گریه اش می گیره و من در حالتی آمیخته از بهت و رنج و شعف اشک تو چشام جمع می شه اما... خیلی غیر منتظره یهو پرید تو زندگیم و الان بخش عظیمی از ذهنم و قلبم شده!! عجیب نیس؟! منی که چند سال طول می کشه تا به کسی وابسته شم الان در عرض چند ساعت به قدری وابسته اش شدم که همش می خوام بازم ببینمش! چیز نوشت:طبق معمول بعد نوشتن می خواستم پاکش کنم اما... تصمیم گرفتم هر غلطی دلم میخواد بکنم و هر مزخرفی دلم خواست بنویسم٬ به کسی چه مربوطه! خوب اگه مزخرفه مجبور که نیستی بخونیش!! خصوصی: و تو ای موجود بی ملاحظه که هی می خوای بهت فکر کنم ٬ کور خوندی! منم دیگه مثه خودت و شاید حتی بیشتر از خودت خودخواه هستم! و برام اصلا مهم نیس اگه الان بهم زنگ بزنی بگی تو بیمارستان منتظر منی می خوای وصیت کنی بعد بری!
لعنت به این مخابرات! اون از اس.ام.اس هاش اینم از فیلتر کردناش! همین روزهاست که Google هم فیلتر شه!
درست همون موقع که احساس میکنی زندگی تو چنگته و تو رئیسی٬ زندگی یه چک اساسی به صورتت می زنه که: هی! کجا با این عجله؟!
و اونقدر غیر منتظره هست که تا چند روز گیج می زنی! بعد یهو تموم آدمای دور و برت تبدیل میشن به یک شخص واحد! با یک عقیده واحد! کم کم که داری با قضیه کنار میای و به حرفای بقیه یا همون شخص واحد(!) منطقی تر فکر میکنی٬ میبینی یه راه بیشتر نداری: باید حرفشون رو قبول کنی! تصمیم می گیری یه شب خیلی آروم تموم آرزوهاتو دفن کنی٬ جوری که هیشکی نفهمه آخه هیچ توضیحی واسه کارت نداری! اینبار دیگه نمیخوای مثل قبل با زندگی مبارزه کنی٬ میخوای باهاش رفیق شی! نمی ارزه بخوای زندگیتو خراب کنی واسه این که بهت مارک روشنفکری بزنن!!! خلاصه بعد از این همه اتفاق غیر منتظره میرسی به این جمله تکراری: زندگی رو سخت نگیر!
خدا جون!
امروز ۱۶ روزه که از سال نو گذشته٬ پس کی میخوای عیدی منو بدی؟!
نمیدونم چرا تا پامو میذارم اینجا (نت) اینجا یاد آور خاطره های خوشیه که همیشه عذابم میده!
این روزها تحمل ۱ ساعت حضور هر انسانی در کنارم بیش از ۷۲ ساعت کار در معدن مرا خسته میکند!
عجیبه! چند ساله فکر میکنم یکی دیگه (که حتی حدسم نمیتونم بزنم کیه!) میخواد منو دیوونه نشون بده حداقل به خودم ثابت کنه دیوونه شدم و همه ی این بازیا زیر سر اونه! اما مگه ممکنه آدمی پیدا بشه که چند سال از عمرشو صرف همچین کاری بکنه!!! پس بی هیچ تردیدی٬ این منِ دوم من است ! . . . حالا که فکر میکنم آنقدر ها هم بد نیست٬ حداقل حوصلم سر نمیره! البته با شناختی که از خودم دارم هرگز تسلیم چنین چیزهایی نخواهم شد!
مرده شورتو ببرن با این اومدنت! خروس بی محل!
گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم با این سوال بی جواب پناه به آینه میبرم خیره به تصویر خودم میپرسم از کی بگذرم یه سوی این قصه تویی یه سوی این قصه منم بسته بهم وجود ما تو بشکنی من میشکنم گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم نه از تو میشه دلبرید نه با تو میشه دلسپرد نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه بود هجوم بن بست رو ببین هم پشت سر هم رو به رو راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو بن بست این عشقو ببین هم پشت سر هم رو به رو راه سفر با تو کجاست من از تو میپرسم بگو گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم تو بال بسته منی من ترس پرواز توام برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
|
About![]()
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب Archivesآبان 1388مهر 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 مهر 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 Links
مسافر
حرفهایی بس ناگفتنی! |